تبليغاتX
شاید این شب به پایان برسد شاید
دست نوشته های یک قلب
 

 

به که گویم غم این قصه ی ویرانی خویش


غم شبهای سکوت و دل بارانی خویش



گله از هیچ ندارم ، نکنم شکوه ز تو



که شدم پابند و بنده ی دل سودایی خویش



به کدامین گنه اینگونه مجازات شدم



همه دم نالم و سوزم ز پریشانی خویش



من از این پس شده ام راوی و گویم همه شب



غزل چشم و تو ، عشق تو قصه نادانی خویش

-------------------------------------------------

می نویسم
می خوانم و فریاد می زنم
همیشه دوستت دارم
اما حیف که
دوست داشتن همیشه کافی نیست......
بی تو دیگه نمی تونم

ذره ذره تموم شدم

ای بی وفا ای مهربون
تو رفتی و تنها شدم
حالا می گم بیا ولی
انگار دیگه نمی تونی

یکی دیگست تو زندگیت
اینو از قلبت شنیدم
می دونی گریه می کنم
شبا یرای عشق تو؟
نمی رسم یه تو ولی داد می زنم دیوونتم

-----------------------------------------------

کاش میشد هیچ کس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی...
رفتی و گفتی و اینجا جا نبود

سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط حمید | 
 

 

این شعر تقدیم به کسیکه اگر برود از کنار من

 از من جز ویرانه ای هیچ باقی نخواهد ماند و او

می داند در دل بارانی من چه جایگاهی دارد .

تقدیم به تو ای بهترین و عاشقترین تقدیم با یک

دنیا عشق به تو .......

 

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانم

خداحافظ ای همنشین همیشه ام

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

 تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردام

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای بر غبار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه

خداحافظ ...    خداحافظ...    خداحافظ....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط حمید | 
 

 

دیدی آخرش من و گذشت و رفت ؟

از زمین قلبم و برنداشت و رفت ؟

دیدی آخرش من و دیونه کرد ؟

واسه رفتن همین و بهونه کرد ؟

دیدی اون وعده هایی که رنگی بود ؟

تمومش برای قشنگی بود ؟

دیدی اونی که دلم و بهش دادم ؟

رفت و از چشمای نازش افتادم ؟

دیدی اونی که می گفت مال منه ؟

دم  آخر نیومد سربزنه ؟

دیدی خط زد اسمم و از دفترش ؟

رفت و اسفند نزدم دور سرش؟

دیدی اون نخواست برم بدرقه اش ؟

دیدی باختم توی مسابقه اش ؟

دیدی مهربونی هارو زد کنار ؟

رفت و چشمام و گذاشت تو انتظار؟

دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت ؟

گفت شاید ببینمت توی بهشت ؟

دیدی بی خبر گذاشت و رفت سفر؟

گفت بذار بمونه چشم اون به در ؟

دیدی افتاد اسم من سر زبون؟

همشون گفتن به اون نامهربون ؟

دیدی که دعاها مستجاب نشد؟

آخرم دلش برام کباب نشد ؟

دیدی لااقل نزد به پنجره ؟

که بهم خبر بده می خواد بره؟

دیدی رفت بدون هیچ سرو صدا ؟

ولی من سپردمش دست خدا ؟

دیدی بی خداحافظی روونه شد ؟

دل من وقتی شنید دیونه شد؟

دیدی آخرش من و تنها گذاشت ؟

تشنه رو تو حسرت دریا گذاشت ؟

یعنی رفت اونجا آشیونه کنه؟

یا می خواست منو امتحان کنه؟

دیدی حتی اون نگفت میره کجا؟

چه بده رسمای روزگار ما

دیدی خواستمش ولی من و نخواست ؟

اینم از بازیهای دنیای ماست

حالا چند روزی که  بدون اون

چشم من خیره شده به آسمون

امون از عاشقیهای چند روزه

که فقط یکی تو عشقش می سوزه

چه کنم خدا پشیمونش کنه ؟

یا که مثل من پریشونش کنه ؟

دیگه نمی یاد به شهر ما

بهتره بسپرمش دست خدا

آره  آره بهتره بسپرمش دست خدا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 3:5 قبل از ظهر  توسط حمید | 
 

 

وقتی که بارون میزنه                پنجره رو وا میکنی

اشکای ابر چشمامو               ساده تماشا میکنی

میگی صدای بارون و           دوست داری و عاشقشی

با بوی بارونی خاک                  یاد قدیمها می کنی

نیاز بارونی من                      زنده میشه توی نگات

پنهونی پشت پنجره           اشکی می باره از چشام

پرنده ها تو این هجوم           اسیر این قصه میشن

گلای سرخ و زرد باغ            صورت اشک من میشن

آخر این قصه میای                منو پریشون میکنی

زیر هجوم قطره ها              شرمنده از روت میکنی

نیاز بارونی من                     زنده میشه توی نگات

پنهونی پشت پنجره          اشکی می باره از چشام

-------------------------------------------------------------------------------------

اونی که خورشید من و به ابر بارونی سپرد

رفت و از اون غم کوچه ها لاشه پاییز و نبرد

رو آسمون طرحی کشید که سایه روشنی نداشت

از این شبی که ساخته بود توقع ستاره داشت

ار قاب خیس پنجره عکس غروب و پاره کرد

تموم احساس منو مصلوب این ترانه کرد

رو بوم خاطرات من پاییز و نقاشی کشید

دفتر من پر شد از حسرت شعرای سپید

حرفی نمونده تو دلم اشکی نمونده تو چشام

یخ زده واژه هام تو شرجی ترانه هام

دوباره با یک قطره اشک از گریه پرده میکشم

شعله خورشید و می خوام تا شب و آتیش بکشم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط حمید | 
 

 

 

دیروز با یک دسته گل رز آمده بود به دیدنم با یک نگاه مهربان .

همان نگاهی که سالها آرزو داشتم و از من دریغ می کرد .

گریه کرد و گفت دلش برایم تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم.

 وقتی رفت سنگ قبرم از اشکهایش خیس شده بود.

 

------------------------------------------------------------

عشق چيست ؟ ... افسانه اي بيش نيست .

با لبخندي شروع ميشود ..

با بوسه اي جان ميگيرد و با قطره اي اشك پايان

 ميپذيرد

  --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوستت داشتم ، يادت هست ؟ گفتم دوستت دارم ...

 و تو گفتي كه كوچكي براي دوست داشتن .

رفتم تا بزرگ شوم .... امام آنقدر بزرگ شدم كه يادم

رفت دوستت دارم

  -------------------------------------------------------------------------------------------------------------

غروب شد . خورشيد رفت ... آفتاب گردان دنبال

خورشيد ميگشت . ناگهان ستاره اي چشمك زد .

آفتاب گردان سرش رو پايين انداخت .. آخه گلها

 هيچ وقت خيانت نميكنند .

  ----------------------------------------------------------------------------------------------------------

نازنينم چه دعايي بهتر از اين :

خنده ات از ته دل . گريه ات از سر شوق .

 نباشد هيچ غروبت غمناك

  -------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوست داشتن كسي كه سزاوار دوستي نيست .

 اسراف در محبت است

  -------------------------------------------------------------------------------------------------------

يك رنگ و بوي تازه از عشق بگير ...

 پر سوزترين گدازه از عشق بگير ...

در هر نفسي كه ميتپي اي دل من ...

 يادت نرود اجازه از عشق بگير

  -------------------------------------------------------------------------------------------------------

فردا و ديروز باهم دست به يكي كردند ...

 ديروز با خاطراتش من را فريب داد و فردا

 با وعده هايش مرا خواب كرد

  ----------------------------------------------------------------------------------------------------

آخرين بار كه او را ديدم گردنبند صليبي به

 او هديه دادم و گفت من كه دوستت ندارم

پس چرا به من هديه ميدهي ..

گفتم : بر سر هر گوري صليبي مينهند .

اين صليب را بر گردنت .. بالاي قلبت بياويز

زيرا آنجا گورستان عشق من است

-----------------------------------------------------------------------------------------------

  براي کسي مي نويسم که در تن خسته و رنجورم

 با نيروي عشقش حس نشاط و زندگي آفريد.
براي کسي مي نويسم که تنها با کلامش آشنايم

 و با چهره اش بيگانه،

فقط اين را مي دانم که کسي هست که نور اميد

 را در دلم کاشته، اي کاش حضورش تنها در خيالم

نبود.اي کاش هميشه با من بود.

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست....
 
بوسيدن قول ماندن نيست.....

 و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست .....
 
هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اينقدر

 کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ...
 
اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو

 چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني

-----------------------------------------------------------

بیاموز در دنیا باشی اما از دنیا نباشی

 بیاموز نادیده بگیری اوضاع بیرون از تو چگونه پیش

می رود، و بدان عملکرد خرد برتر، به راستی نا دیدنی است

 عشق و هماهنگی بپاکن، به ذهن و جسمت آرامش ببخش

و سپس بگذار کائنات آن گونه که می داند، به بهترین نحو

عمل کنند.   

 بکوشید که در برخورد با هر کس، او را به دیده ی یک

 معلم بنگرید و چیزی از او بیاموزید.

--------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 3:40 قبل از ظهر  توسط حمید |