شاید این شب به پایان برسد شاید
دست نوشته های یک قلب
تمام عمر بستیم و شکستیم به جز بار پشیمانی نبستیم جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا چه رنجی از محبت ها کشیدیم برهنه پا به تیغستان دویدیم نگاه آشنا در این همه چشم ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم سبک باران ساحل ها ندیدند به دوش خستگان باریست دنیا مرا در موج حسرت ها رها کرد عجب یار وفاداریست دنیا !!! عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا میان آنچه باید باشد و نیست عجب فرسوده دیواریست دنیا عجب خواب پریشانیست دنیا يادم باشد از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن... يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ، يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ، يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ، يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ، يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن، يادم باشد : سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ، يادم باشد : براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته ! يادم باشد : هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم يادم باشد : مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد يادم باشد : گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ، يادم باشد : هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم برای گفتن من ، شعر هم به گِل مانده نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده صدا که مرهم فریاد بود زخم را به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده .
کسی درد خندیدنم را نفهمید... و از ریشه پوسیدنم را نفهمید... همان اول راه او از من جدا شد ...که به بیراهه پیچیدنم را نفهمید... زمین و زمان پشت سر میزد اما ...کسی بر زمین خوردنم را نفهمید... چنان نرم و آهسته در خود شکستم ...که حتی ترک خوردنم را هم نفهمید.
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است. تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند. در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم. ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت . زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن بپاي تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگيز است، دور از توبودن، براي تو گريستن؛ و به عشق و دنياي تو نرسيدن؛ ايکاش مي دانستي بدون تو، مرگ گواراترين زندگيست؛ بدون تو وبه دور ازدستهاي مهربانت، زندگي چه تلخ وناشکيباست. ايکاش مي دانستي مرز خواستن کجاست . نبردم از یاد لحظه ی زیبایی که تو من را به فراسوی نگاهت بردی ودر آن لحظه ی روییدن عشق من فقط غرق در آهنگ صدایت بودم ولی افسوس که بردی از یاد قلب تنها وترک خورده ی من که فقط مال تو بود اگر خنده از لبهايم گريزد" اگر اشك از چشمهايم گريزد" اگر از گريه دريايي بسازم" اگر از خنده رويايي بسازم" لحظه اي از ياد تو دور نخواهم ماند زندگي واسه ما آدما مثل دفتر مشق ميمونه برگه اولش خوش خط مينويسي و دوست داري به اخرش برسي وسطاش خسته ميشي بد خط مينويسي و هي برگه حروم ميکني اما اخرش که رسيد جا کم مياري حسرت ميخوري که چرا برگه هاشو حروم کردي کاش بودی ...تا دلم تنها نبود... تا اسير غصه ی فردا نبود... کاش بودی تا برای قلب من ...زندگی اين گونه بی معنا نبود... کاش بودی تا لبان سرد من... بی خبر از موج و از دريا نبود... کاش بودی تا فقط باور کنی ...بعد تو اين زندگی زيبا نبود كسي در باد مي خواند تو را تا اوج مي خواهم براي ناز چشمانت چه بي صبرانه مي مانم د لم تنگ است و بي يادت در اين غربت نمي مانم تو هستي در وجود من تو را هرگز نمي رانم آري زندگي زيباست زندگي آتشگهي ديرينه پا بر جاست گر بيفروزيش رقص شعله اش از هر كران پيداست ورنه خاموش است خاموشي گناه ماست مانده ام در کوچه های بی کسی سنگ قبرم را نمی سازد کسی مردم و خاکسترم را باد برد بهترین یارم مرا از یاد برد آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم آن توبه ی صد ساله به پیمانه شکستیم از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم به من بگو بازم چرا رفتی و من تنها شدم بازم بگیر دست من و فراری از دست ها شدم تو که نیستی یادت توی خاطرم هنوز داره غوغا میکنه توی هر شبانه روز مالک دنیا هم که باشم بی تو عمر من سرابه بیا که اون روزا بیاد بی تو زندگیم عذابه خدایا احساس گرما از من و دلم نگیر بذار عاشق بمونم حرف ها مو به دل نگیر اونکه میگفت دوستم داره اما دیگه نیست پیش من اونکه فقط منو می خواست شده فراری از من عزیز من بازم بیا تموم بکن دلتنگی و تحملش نمیکنم تحمل جدایی رو فکر نمیکردم که جدایی بشه سهم عشق من قکر نمیکردم که یه روز دنیا خراب بشه سر من تنهایی حق من نبود گفتی دستم و نگیر حالا من چیکار کنم با این دل بهونه گیر اونکه میگفت دوستم داره اما دیگه نیست پیش من اونکه فقط منو می خواست شده فراری از من با سلام یه همه دوستان بعد از مدت ها دوری دوباره برگشتم و امروز می خوام راجع به اینکه چرا اسم وبلاگم را باران زندگی گذاشتم به شما حرف بزنم . باران در طول زندگی احساسات مختلفی به ما القا میکند داره . ۱-باران با باریدنش میتونه باعث یادآوری خاطراتی برای آدم بشه که موجب غصه اش بشه و همراهش دلتنگی بیاره . ۲- باران میتونه با باریدنش هوا رو صاف و تمیز کنه و بدیها و خاطرات بد رو بشوره . ۳- بارون میتونه آنقدر بباره که تبدیل به سیل بشه و زندگی رو یه جورایی آسیب بزنه . وبلاگ من هم دقیقا زندگی من رو در بر میگیره با تمامی معانی باران و تمامی احساسات من در طول زندگی من .
| Design By : Night Skin |


