![]() |
![]() |
|
| دست نوشته های یک قلب |
|
به که گویم غم این قصه ی ویرانی خویش
------------------------------------------------- می نویسم ----------------------------------------------- کاش میشد هیچ کس تنها نبود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
دیروز با یک دسته گل رز آمده بود به دیدنم با یک نگاه مهربان . همان نگاهی که سالها آرزو داشتم و از من دریغ می کرد . گریه کرد و گفت دلش برایم تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم. وقتی رفت سنگ قبرم از اشکهایش خیس شده بود.
------------------------------------------------------------ عشق چيست ؟ ... افسانه اي بيش نيست .با لبخندي شروع ميشود .. با بوسه اي جان ميگيرد و با قطره اي اشك پايان ميپذيرد -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- دوستت داشتم ، يادت هست ؟ گفتم دوستت دارم ...و تو گفتي كه كوچكي براي دوست داشتن . رفتم تا بزرگ شوم .... امام آنقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت دارم ------------------------------------------------------------------------------------------------------------- غروب شد . خورشيد رفت ... آفتاب گردان دنبالخورشيد ميگشت . ناگهان ستاره اي چشمك زد . آفتاب گردان سرش رو پايين انداخت .. آخه گلها هيچ وقت خيانت نميكنند . ---------------------------------------------------------------------------------------------------------- نازنينم چه دعايي بهتر از اين :خنده ات از ته دل . گريه ات از سر شوق . نباشد هيچ غروبت غمناك ------------------------------------------------------------------------------------------------------------- دوست داشتن كسي كه سزاوار دوستي نيست .اسراف در محبت است ------------------------------------------------------------------------------------------------------- يك رنگ و بوي تازه از عشق بگير ...پر سوزترين گدازه از عشق بگير ... در هر نفسي كه ميتپي اي دل من ... يادت نرود اجازه از عشق بگير ------------------------------------------------------------------------------------------------------- فردا و ديروز باهم دست به يكي كردند ...ديروز با خاطراتش من را فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب كرد ---------------------------------------------------------------------------------------------------- آخرين بار كه او را ديدم گردنبند صليبي به او هديه دادم و گفت من كه دوستت ندارم پس چرا به من هديه ميدهي ..گفتم : بر سر هر گوري صليبي مينهند .اين صليب را بر گردنت .. بالاي قلبت بياويز زيرا آنجا گورستان عشق من است ----------------------------------------------------------------------------------------------- براي کسي مي نويسم که در تن خسته و رنجورم با نيروي عشقش حس نشاط و زندگي آفريد. و با چهره اش بيگانه، فقط اين را مي دانم که کسي هست که نور اميد را در دلم کاشته، اي کاش حضورش تنها در خيالم نبود.اي کاش هميشه با من بود. زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني ----------------------------------------------------------- بیاموز در دنیا باشی اما از دنیا نباشی بیاموز نادیده بگیری اوضاع بیرون از تو چگونه پیش می رود، و بدان عملکرد خرد برتر، به راستی نا دیدنی است عشق و هماهنگی بپاکن، به ذهن و جسمت آرامش ببخش و سپس بگذار کائنات آن گونه که می داند، به بهترین نحو عمل کنند. بکوشید که در برخورد با هر کس، او را به دیده ی یک معلم بنگرید و چیزی از او بیاموزید. --------------------------------------------------------
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 3:40 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
بنام او که وجودم به وجودش محتاج است .زندگی گل زرد رنگیست بنام غم .مروارید گرانبهاییست بنام اشک .آیینه ای شکستنی است بنام دل .ای کاش قطره اشکی بودم و در چشمانت متولد می شدم .بر گونه ات می زیستم و بر لبانت می مردم تا بدانی که چقدر دوستت دارم .ایا دیده ای در بیشه زاری خشک گلی بروید ؟ پس بدان در بیشه زار قلبم گل سرخی رویید که بوی عطرآگین تو را می دهد .قلبم را تقدیم تو میکنم و اولین نگاه عاشقانه ات را به خاطر می سپارم .---------------------------------------------------------------------------- کمر بستم تا در کنار تو ؛ نا ملایمات زندگی را با نوشداروی صبر پشت سر نهم .اسیرم کن ؛ زنجیر بر احساسات پاکم بزن .همچنان دیوار بلند فاصله را میانمان حفظ کن .در برحوت بیگانگیم اواره ام کن که با سرزمین خوشبختی فرسنگها فاصله دارد .هر آنچه میخواهی بکن ..... اما .......نخواه که گناه نکرده را گردن بنهم . .به سکوت آذار دهنده ات ادامه مده و یک لحظه همه مهربانیت را از من دریغ مکن . ا که تحمل بی مهری تو در من نیست .مگذار وقتی در دریای مواج احساساتم شناورم ، با کوه بلند تردید مواجه شوم .در جاده سبز خاطرات ایستاده ام ، و به تو مینگرم .ایستاده ام به تماشای اینهمه غربت در میان قطرات سرد باران .در هنگامه رفتن تو من تنها الماسهای اشکم را به دستان لرزانت هدیه می کنم .و تو تنها عشق و مهر خود را به قلب من یادگار دادی .ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید .ای ستاره ها که از ماورای ابر ها بر جهان ما نظاره گر نشسته اید .آری این منم در دل سکوت شب .ای ستاره ها اگر به من مدد کنید ، دامن از غمش پر از ستاره میکنم .با دلی که بویی از وفا نبرده است .ای ستاره ها چه شد که در کنار من ، دگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟ ای ستاره ها چه شد که بر لبان او ، آخر آن نوازش گرم عاشقانه مرد ؟ ای ستاره ها مگر شما آگاهید از دوری و جفای ساکنان خاک ، که ایچنین بر قلب آسمان نهان شدید ؟ ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک ؛ من که پشت پا زدم به هرکه هست و نیست . تا که کم او ازعشق خود روا کنم . لعنت خدا به من اگر به جز جفا ، زین پس به عاشقان با وفا کنم .ای ستاره ها که همچو قطره های اشک ، سر به دامان سیاه شب نهاده اید .ای ستاره ها که از آن جهان جاودان ، روزنی به سوی این جهان گشوده اید .رفته است و مهرش از دلم نمی رود .ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟ ای ستارها ؛ ستاره ها ؛ ستاره ها پس دریای عاشقانه جاویدان کجاست ؟ کجاست ؟ کجاست ؟ ----------------------------------------------------------------------------
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 3:24 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
اگر این پنجره ها باز شود آسمان آبی به درون می آید و من از هر ابری تکه ای بر می دارم. پر قو و پر قاز و پر مرغ دریا . خانه ای خواهم زد از سپیدی و پاکی و سقف آن مهتاب است . پنجره ها از نور و پرده ها از گل یاس و فرش از مهر و رنگ از شور و همه اسباب از عشق و هوایی از تو . ---------------------------------------------------------------------------------------- به چشمانم بنگر و آنگاه بگو : باورت نکرده ام به گریه هایم تا هنگامه سحر به آوای بیقراریم تا مرز اعتراف به زلالی و پااکی عشق به فردای نگاهم بارها و بارها توجه کن و انگاه بگو : تو را باور ندارم تو را نمیشناسم تو را نمیفهمم به جنبش لرزان لبهایم وقتی آنقدر به تو نزدیکم و از تو دور وقتی میخواهم بگویم : محبوبم مهربونم بی گناهم بنگر و آنگاه بگو : تو را نمیبینم تو را ندیده ام تو را نخواهم دید به تقلای بی وقفه ام نظر بیفکن و ببین : چگونه از ویرانی ساکت و مخوف بهشتی سرشار از عشق و صفا به پا میکنم و حلقه های درشت انتظار را به اسارت زمان در می آورم . رهایم مکن ------------------------------------------------------------------------------------------------- اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهی اگه دریا اگه اسمم همه جا هست روی لبها تو کتابها اگه رودم رود گنگم مثل مریم اگه پاک اگه نوری به صلیبم اگه گنجی زیر خاکم واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم
-----------------------------------------------------------------------------------------
با تشکر بسیار از دوست عزیزم الناز
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط حمید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نام : حمید
نام خانوادگی : رامجو محل سکونت : تهران - پاسداران متولد: 25 اردیبهشت 1359 آی دی من در یاهو : hamid_2137 ایمیل من : hamid_2137@yahoo.com |
| دل نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم آذر 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته سوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شخصیت و رازهای نهان آن دل نوشته ها |
|
RSS
|